تبليغاتX
یادداشت هایی از آن سوی دنیا

یادداشت هایی از آن سوی دنیا

بیا با هم بشینیم گوشه ی عشق... رفتن ٍ تنهایی رو نگاه کنیم...

 

کرانه های ساحل نا آرام ذهنم را قدم زنام می پیمایم تا مغروق دریای غم نگردم. تلالو انوار خورشید در چشمانم رقص کنان غوغا می کنند. بارانی شدن هوای چشمانم نگرانشان می سازد. قول داده بودم تا هستند نه دلم نه چشمانم را ابری نسازم. از لطف حضورشان به اطرافم می نگرم پلکی فرود می آورم لحمه ای بعد چشم میگشایم...  شبنمی لبانم تر می سازد. در انزوای خود به این می اندیشم که این شبنم خبر ازکوچ خورشید و ندای آمدن باران را میدهد. حال که به چیدن قطره های باران دعوت گردیده ام دیوار خاکستری را که اطرافم قد علم کرده می غلتانم. از یک بانوی ناز غلتیده  غیر از این چه میتوان انتظار داشت؟ بوی باران در سرم مستی می آفریند. چشم فرو بسته و به گرد خود میگردم. غلتی به این سو غلتی به آن سو... به هر جا که عطرش را بیشتر در خود ببلعم. نیمروزی میگذرد و شب وارث روز از راه میرسد. حیران و هراس وار مرا می نگرد که در عالمی دگر به سر میبرم. گویا فراموش کرده مست باران از خود بی خود گشته ام..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط